سلام

خوبین چه خبر ؟

توی این چند روز که بهتون سر نزدم خیلی سرم شلوغ بود .از یه طرف کلاس تاتر و بقیه ی کلاسا از طرفی دیگه نقد و برسی کتاب و از طرف دیگه عضویت فعال در کانون.

تو این چند روز تو کانون خیلی سرم شلوغه چون عضو بعالم خانم ازم می خواد که هم با بچه های فعال مراکز دیگه برم لرستان هم تابلوم رو درست کنم هم نمایشم رو برای اداره اون هم برای همین شنبه آماده کنم هم توی مسابقات کتاب خوانی شرکت کنم. بدبخت شدم.

من برای نقد و برسی و نما یش برای اداره بر اساس کتاب، کتاب هدیه ی خوبا ن رو انتخاب کردم. حتما برید کتابش رو بخونید خیلی قشنگه.

اگه تونستم دفعه ی دیگه کتابش رو براتون می نویسم. 

فعلا باید برم هزار تا کار دارم

تا بعد 

به نام خداوند مهربان

سلام

چی کار می کنین با تابستون؟ به من که خیلی خوش می گذره آخه چار شنبه ای رفته بودم برای ثبت نام کانون. علاوه بر کتاب خونه بالاخره تونستم تو کلاس نما یش ثبت نام کنم. معلممون رو خیلی دوست دارم.البته خانم مکانی رو از پنج سال پیش که عضو کانون بودم می شناختم ولی همیشه فکر می کردم که خیلی بد اخلاقن و همیشه سر بچه ها داد می زنن. ولی امروز به این نتیجه رسیدم که آدم تا با کسی معاشرت نکرده نمی تونه درمورد اون قضاوت کنه.

خلاصه از این ها بگذریم امروز کلاس نمایش داشتم.نمی دونم که چرا این قدر حول برم داشته بود با این که من برای نمایش و تاتر اصلا خجالت نمی کشم و نمی ترسم!ولی از کارم راضی بودم.بهم خیلی خوش گذشت.ما تو کلاس همه کاری می کنیم ولی همه ی کار هامون با نمایش مربوط می شه.شعر می خونیم.با نت های موسیقی آشنا می شیم. بازی می کنیم ولی بازی هامون مثل بازی ماهی و ماهی گیر به تاتر ربط داره.البته خیلی بازی های دیگه ای هم یاد گرفتیم ولی فکر می کنم برای امروز بسه. دفعه ی بعد بقیه اش رو تعریف می کنم.

دوستتون دارم

خدا نگه دار

به نام خدا

سلام. خوبین؟

یه پنج شیش روزه که آبجیم مریضه و تب می کنه.البته خدارو شکر  دیشب تب نکرده و امروز سر حاله.این قدر سبک شده که وقتی دیروز بقلش می کردم فهمیدم وزنش یکی دو کیلویی کم شده. آخه تو این چند روز یه لقمه تو دهنش نکرده.بعضی وقتا  که می بینم حالش خیلی بد و تب داره  خودم رو مقصر می دونم.آخه فکر می کنم چون من حدود یه هفته پیش همین بیماری رو گرفته بودم اون از من وا گرفته و مریض شده.

خلاصه تو این چند روز حسابی حال هممون گرفته س!

امروز که داشتم عکسای سفرمون به شمال رو در سال۸۳ می دیدم یاد اون لحظه های شیرین  افتادم که .وقتی برای خوردن نا هار وایسادیم!اون جا پر از برف بود.من و علی رفته بودیم برف بازی .علی کوه می ساخت من هم عین بجه کوچولو ها آدم برفی.

مامان و بابام با خاله سمیرا(دختر خاله ی مامانم) و عمو عباسم(شوهر دختر خاله ی مامانم)  هم مشغول درست کردن غذا بودن.سا غر هم که اون موقع سه ماهش بود از اول غذامون تا آخر غذامون تو ماشین دراز کشیده بود .آخه روی صندلی براش یه پارچه ی گلگلی انداخته بودیم تا سرگرم شه!

خوب دیگه فکر می کنم بسه.سرتون رو درد اوردم.ولی اون رو ز خیلی بهمون خوش گذشت. 

بازم بهتون سر می زنم.خداحافظ