جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام

دیروز بابام ما رو غافل گیر کرد و زود اومد خونه.من و ساغر و مامانم رفته بودیم میوه بگیریم که یکدفعه دیدیم بابا با یک عالمه موز داره به طرف ما می یاد. بارون می اومدزمین خیس بود و من اسکیت پام بود.نزدیک بود که چند دفعه لیز بخورم .

بابام گفت:برو علی رو صدا کن که بریم پارک. زیر بارون قدم زدیم و به پارک رفتیم.توی راه ساغر از توی ویترین یه عروسک دید و گفت:نینی من.یکدفعه دیدم بابام کنارم نیست.یه نگاه به دور و برم انداختم  و دیدم که بابام توی مغازه است تا برای ساغر اون عروسک بزرگ رو بخره.

به ساغر گفتم:ساغر عروسکت رو بده ببینم.ساغر هم در خالی که پفک در دست داشت گفت:نه من. من خیلی حرصم در اومد چون که همه ی عروسک هام دست ساغره اما اون نمی ذاره که من عروسکش رو ببینم.

بابام پفک خرید . همه توی یه چشم به هم زدن پفکشون رو خوردن اما پفک من از رفت تا برگشتن ما به خونه ادامه داشت.نمی دونم چرا اما شاید پفک من جادویی بوده.

راستی مامانم هم یاد بچگی هاش کرده بود.جوری تاب می خورد که من پیش خودم گفتم الآن تاب کنده می شد.از روی تاب پایین نمی اومد و به من مهلت سوار شدن نداد.خدا ساغر رو خیر بده اگر اون نمی گفت تاب من مامانم از روی تاب بلند نمی شد تا من سوار شم.

خلاصه خیلی خوش گذشت.